تبليغاتX
یادداشت های دلتنگی من

یادداشت های دلتنگی من

حافظ

درآرزوی بوس وکنارت مردم

وزحسرت لعل آب دارت مردم

قصه نکنم درازو کوتاه کنم

بازآ بازآ کزانتظارت مردم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 16:25  توسط شکوفه  | 

لبخند

ترکه میره مشهد بچه اش گم میشه. نذر میکنه و میگه:

یا امام رضا دستم به دامنت بچه ام پیدا شه

دیگه غلط بکنم بیام مشهد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 17:4  توسط شکوفه  | 

چشمانم را روی بی رحمی های دنیا می بندم ....

ازقاب پنجره کوچه ی سرد و بی روح را نگاه میکنم

آن روزها شانه به شانه از همین کوچه می گذشتیم و ....

دست در دست یکدیگر از آرزوهای دور ودراز مان میگفتیم

اما نمیدانم چرا آرزوهایم هیچگاه به حقیقت نپیوست؟؟؟؟؟

شاید تقدیرمان را اینگونه نوشتند که تا ابد بدون وجودت تنها

به یاد آوری گذشته اکتفا کنم.....

وچه بد است بازی سرنوشت. چشمانم نمناک است و هنوز به کوچه خیره

یاد آوری گذشته برایم دردناک و عذاب آور است ....

اما بدان که هیچگاه از گذشته ام نمی روی آنقدر غم نداشتنت سخت وسنگین است

که حتی اگر از صفحه ی قلبم هم پاکت کنم باز رد پایی از خود

برای تنهایی هایم بجا خواهی گذاشت

سرنوشت را کی میتوان از سر نوشت؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:58  توسط شکوفه  | 

بخاطر علی......

ما اهل دلیم اشاره را می فهمیم

رازشب پرستاره را می فهمیم

با پنجره های بسته عادت داریم

با هرچه دل شکسته نسبت داریم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 19:49  توسط شکوفه  | 

دلتنگیهایم.....

دلم تنگ است.....

دلم تنگ است......

دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است....

سکوت از کوچه لبریز است. صدایم خیس وبارانی است

نمیدانم چرا درقلب من پاییز طولانیست؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 17:26  توسط شکوفه  | 

لبخند

ترکه و لره میرن مکه داشتن به شیطان سنگ میزدن که ترکه میگه: من سنگام تموم شده چکار کنم؟؟

لره میگه: کوتاه نیا فحش بده.......!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 1:52  توسط شکوفه  | 

........

به موندن توعاشقم      به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو     بریده ام ولی بیا

چه عاشقانه زیستم      چه بی صداگریستم

چه ساده باتوبودم          چه ساده بی تو نیستم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 16:39  توسط شکوفه  | 

انتظار

میدانی که حتی نگاههای التماس آمیز من نیز تغییری در تصمیمی که گرفته ای

ایجاد نکرد.....

وهمچنان به راه خود ادامه میدادی که من تنها به کلمه ای اکتفا کردم...

منتظرت میمانم..!

وتوفقط نگاهی کردی و رفتی

ومن دست بر دامان آسمان میگیرم تادوباره بیایی.....

بازهم باتمام وجودم میگویم: منتظرت خواهم ماند تا قیامت

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 16:30  توسط شکوفه  | 

نام تورا آورده ام دارم عبادت میکنم

گرچه نگاهت کشته ام دارم زیارت میکنم

دست به دست دیگری ازاین گذشته کار من اما نمیدانم چرا

دارم اطاعت میکنم؟

رفتم کنار پنجره دیدم تورابادیگری

چیزی ندیدم این چنین دارم اطاعت میکنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم

گفتن محبت کن برو

باشد خداحافظ

ولی

رفتم که تو باورکنی دارم محبت میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 4:21  توسط شکوفه  | 

آسمان روبه تاریکی میرود...

ترسی عجیب پیرامونم را احاطه می کند.

ترس ازنیامدنت ازتنهایی ازسکوت ازسختی شب

چشمانم به ساعت خیره شده ثانیه ها به سرعت می گذرد کوچه تاریک است.

چشمم به قاب عکسی که به یادگار گذاشتی می خورد

تردید مرافرا میگیرد لبخندت از روی مهربانی است یا...

گاهی فکرمیکنم تو از همان اول به امروز من میخندیدی.....

نه... دوست ندارم حرفی از خیانت بزنم

شاید آنروزها اینقدرمشغول این وآن بودی که مرا هم مثل آنها میدانستی

نمیدانم......

اما امیدوارم ازاینکه اینگونه تنها ماندی پشیمان نباشی و حسرت نخوری

هرچه بخواهی فراموش کنی یا خودت را به بی خیالی بزنی باز نمیتوانی از ذهنت خاطراطی را که داشتیم چه تلخ و چه شیرین پاک کنی

با خودت چه کردی؟؟

کجای دنیا ایستاده ای؟؟ وقت آن نیست که به خودت بیایی؟؟؟

آنروزهاآنقدر به توفکر کرده ام که حال عادتم شده یعنی اگر هم نخواهم به تو فکر کنم دیگرنمیتوانم

ناخودآگاه در افکارم قدم میگذاری ومروری بر خاطراتم میشوی

تابه الآن که هرچه ساخته بودی فنا کردی حال هرچه را که میسازی برپایه ی معنا بنا کن شاید بتوانی مستحکم و استوار به زندگی ات رنگ و بویی تازه دهی.....

آرزوی من سعادتمندی توست ...

دوستت داشتم ... فراموشت میکنم..!!!

این است رسم آشنایی ها

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 15:39  توسط شکوفه  |